پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
بازدید : 806
نویسنده : garashmish

 جسد فرعون به مکانی با شرایط خاص در مرکز آثار فرانسه انتقال داده شد تا بزرگترین دانشمندان باستانشناس به همراه بهترین جراحان و کالبد شکافان فرانسه، آزمایشات خود را بر روی این جسد و کشف اسرار متعلق به آن شروع کنند.

رئیس این گروه تحقیق و ترمیم حسد یکی از بزرگترین دانشمندان فرانسه به نام پروفسور موریس بوکای بود، او بر خلاف سایرین که قصد ترمیم جسد داشتند، در صدد کشف راز و چگونگی مرگ این فرعون بود.
تحقیقات پروفسور بوکای همچنان ادامه داشت تا اینکه در ساعات پایانی شب نتایج نهایی ظاهر شد بقایای نمکی که پس از ساعت ها تحقیق بر حسد فرعون کشف شد دال بر این بود که او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او در دریا غرق شده و مرده است و پس از خارج کردن جسد او از دریا برای حفظ جسد، آن را مومیایی کرده اند. اما مسئله غریب و آنچه باعث تعجب بیش از حد پروفسور بوکای شده بود این مسئله بود که چگونه این جسد سالمتر از سایر اجساد، باقی مانده در حالی که این جسد از دریا بیرون کشیده شده است.
 
حیرت و سردرگمی پروفسور دوچندان شد وقتی دید نتیجه تحقیق کاملا مطابق با نظر مسلمانان در مورد غرق شدن فرعون است و از خود سئوال می کرد که چگونه این امر ممکن است با توجه به اینکه این مومیایی در سال ۱۸۹۸ میلادی و تقریبا در حدود ۲۰۰ سال قبل کشف شده است،در حالی که قرآن مسلمانان قبل از ۱۴۰۰ سال پیدا شده است؟!
لذا بعد از اتمام کار به کشورهای اسلامی سفر کرد و به تحقیق پرداخت تا بالاخرة آیه ۹۲ سوره یونس را برایش خواندند.به این صورت بود که به دین مبین اسلام مشرف شد.




داستانک شاهین
نوشته شده در پنج‌شنبه 08 فروردین 1392
بازدید : 767
نویسنده : garashmish

 داستانک,داستان کوتاه


پادشاهی دو شاهین کوچک به عنوان هدیه دریافت کرد. آنها را به مربی پرندگان دربار سپرد تا برای استفاده در مراسم شکار تربیت کند.
 یک ماه بعد، مربی نزد پادشاه آمد و گفت که یکی از شاهین‌ها تربیت شده و آماده شکار است اما نمی‌داند چه اتفاقی برای آن یکی افتاده و از همان روز اول که آن را روی شاخه‌ای قرار داده تکان نخورده است.
این موضوع کنجکاوی پادشاه را برانگیخت و دستور داد تا پزشکان و مشاوران دربار، کاری کنند که شاهین پرواز کند. اما هیچکدام نتوانستند.
 روز بعد پادشاه دستور داد تا به همه مردم اعلام کنند که هر کس بتواند شاهین را به پرواز درآورد پاداش خوبی از پادشاه دریافت خواهد کرد.
صبح روز بعد پادشاه دید که شاهین دوم نیز با چالاکی تمام در باغ در حال پرواز است.
 پادشاه دستور داد تا معجزه‌گر شاهین را نزد او بیاورند.
درباریان کشاورزی متواضع را نزد شاه آوردند و گفتند اوست که شاهین را به پرواز درآورد.
 پادشاه پرسید: «تو شاهین را به پرواز درآوردی؟ چگونه این کار را کردی؟ شاید جادوگر هستی؟
 کشاورز گفت: سرورم، کار ساده‌ای بود، من فقط شاخه‌ای راکه شاهین روی آن نشسته بود بریدم. شاهین فهمید که بال دارد و شروع به پرواز کرد.
...........................................................
 گاهی لازم است برای بالا رفتن، شاخه‌های زیر پایمان را ببریم.
 چقدر به شاخه‌های زیر پایتان وابسته هستید؟
 آیا توانایی‌ها و استعدادهایتان را می‌شناسید؟
 آیا ریسک می‌کنید؟




post
نوشته شده در سه‌شنبه 06 فروردین 1392
بازدید : 637
نویسنده : garashmish

 اگر شما از جمله افراد باهوش هسیتد بگویید اشبتاه کجاست؟؟؟

 

۱۲۳۴۵۶۷۸۹

۱۲۳۴۵۶۷۸۹

۱۲۳۴۵۶۷۸۹

........................

 

 

 

یعنی الان شما به این موضوع تمرکز کردید؟؟؟

اشتباه این است که!

کلمه هسیتد ـ هستید

اشبتاه ـ اشتباه

من نگفتم اشتباه در اعداد هست!!!

بهتر نیست برگردیم اول اتبدایی بخونیم؟؟

.

.

.

حتی کلمه اول ابتدایی هم اشتباهه

...........................

پس بریم اول مهد کودک بخونیم

.

.

.

حتی کلمه مهد کودک هم اشتباهه!!!

 

 

 

۴تا شد رفتید دوباره مهد کودک چرا الان چشاتون رو ببینید؟؟؟؟؟

هههههههههههههههههههه هه الوووووووووو یبمارستان دیوونه ها؟؟؟؟؟!!!

بیایید این دیوونه هارو از این جا ببرید

.

.

.

.

 

 

 

هههههههههه حتی کلمه بیمارستان هم اشتباهه!!خخخخ

خوب سرکار رفنیتا

بازم اشتباه خوندی که رفتنو

 




post
نوشته شده در سه‌شنبه 06 فروردین 1392
بازدید : 615
نویسنده : garashmish

عازم یک سفرم 

سفری دور به جایی نزدیک

سفری از خود من به خودم

مدتی است نگاهم به تماشای خداست

و امیدم به خداوندی اوست




.......
نوشته شده در سه‌شنبه 06 فروردین 1392
بازدید : 803
نویسنده : garashmish

 

چه سخت است،

تشییع عشق بر روی شانه های فراموشی ،

و دل سپردن به قبرستان جدایی ،

وقتی که میدانی پنج شنبه ای نیست ،

تا رهگذری ،

بر بی کسی ات فاتحه ای بخواند…

 

 

عکس‌های قشنگ، دلیل بر زیبایی تو نیست... ساخت دست عکاس است... درونت را زیبا کن که مدیون هیچ عکاسی نباشی. ... ... ...

مرگ انسان زمانیست که ، نه شب بهانه ای برای خوابیدن دارد و نه صبح دلیلی برای بیدار شدن ... ... ...

عجيب است دريا ، همين که غرقش ميشوی پس ميزند تو را . . . ... ... ...

گاهی می خواهیم اما نمی توانیم و به یاد می آوریم روزی را که می توانستیم اما نخواستیم ... ... ...

همه آبهای دریاها هم نمیتوانند یک کشتی را غرق کنند مگر اینکه در داخل کشتی نفوذ کنند بنابراین تمام نکات منفی دنیا روی شما تاثیر نخواهد داشت مگر اینکه شما اجازه بدهید... ... ... ...

اگر تخم مرغ بشکند از ۲ حالت خارج نیست " اگر از داخل باشد ، به آغاز زندگی می رسد " اما " اگر از از بیرون باشد به پایان زندگی می انجامد " همه چیزهای بزرگ همیشه از داخل آغاز خواهد شد پس درون خود را خوب امتحان کنید... ... ... ...

تکرار مادر مهارت هاست ... ... ...

از دیگران شکایت نکن ، خودت را تغییر بده چرا که که برای محافظت از پای خود پوشیدن یک دمپایی آسان تر از فرش کردن کل زمین است ... ... ...

از گناه نفرت داشته باش نه از گناهکار ... ... ...

چنان باش که بتواني به هر کس بگوئي مثل من رفتار کن. ... ... ...

شادي زمان و مکان نمي خواهد کافي است دل بخواهد.




نوووووووووروز
نوشته شده در سه‌شنبه 29 اسفند 1391
بازدید : 1260
نویسنده : garashmish


 بوي باران، بوي سبزه، بوي خاک
شاخه‌هاي شسته، باران خورده پاک
آسمان آبي و ابر سپيد
برگهاي سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مست
نرم نرمک ميرسد اينک بهار
خوش به حال روزگار 

 




............
نوشته شده در پنج‌شنبه 10 اسفند 1391
بازدید : 888
نویسنده : garashmish

 

 گول دنیا را مخور......!!

 

ماهیان شهر ما از کوسه ها وحشی ترند

 

بره های این حوالی گرگ ها را میدرند

 

سایه از سایه هراسان در میان کوچه ها

 

زنده ها هم آبروی مردگان را میبرند..... 

 



انسان عجب موجودیست ...
نوشته شده در پنج‌شنبه 03 اسفند 1391
بازدید : 820
نویسنده : garashmish

 انسان عجب موجود بدبختی است! از اولین لحظه های حیاتش ،زندگی او با غم و عذاب عجین است. او پا به عرصه ی وجود می گذارد تا باری سنگین به دوش کشد. باری که آسمانها و زمین یارای حمل آن را ندارند. اصلا برای همین آفریده شده . هیچ راهی غیر از این ندارد. او هرگز نباید آسوده باشد. آسودگی برای او یعنی هلاکت. اگر بخواهد لحظه ای بیاساید و زیاد سخت نگیرد، باید تاوان آن را پس دهد. انسان بودن مساویست با مسئولیت و هیچ انسانی راهی برای فرار از انسانیت ندارد!

تو ، باید آدم شوی، باید اشرف مخلوقات شوی، باید به مقام خلیفة اللّهی نائل شوی وگرنه ...

خدا تو را جور دیگری نخواسته ،او ،عزّ و جلّ، تورا بهترین می خواهد. می خواهد به تو مباهات کند بر فرشتگانش. می خواهد تو طعم آدم شدن را بچشی. می خواهد از این لذتهای خیالی وارهی و بفهمی لذت یعنی چه. بزرگی می گفت، اگر لذت واقعی را بچشی، حتی اگر پاره پاره ات کنند از آن دل نمی کنی...

او تو را به کوره ی سختیها و مشکلات می گدازد تا ناخالصیها و ناپاکیهای وجودت از میان بروند و به طلای ناب تبدیل شوی. او مهربانتر و حکیمتر از آن است که بگذارد تو به خاطر خوشی چند روزه، خوشی و سعادت ابدی را از دست بدهی.

انسان بدبخت نیست. او برای آسودن به این دنیا نیامده، برای آدم شدن آمده، آنهم به هر قیمتی! بدبختانه ترین نوع زندگی این است که هیچ میدانی برای جنگیدن در آن نباشد.

درد بی دردی جزایش آتش است....




بهلول عاقل یا دیوانه؟؟؟؟؟؟؟
نوشته شده در پنج‌شنبه 03 اسفند 1391
بازدید : 813
نویسنده : garashmish

 روزی بهلول داشت از کوچه ای می گذشت شنید که استادی به شاگردهایش می گوید: من در سه مورد با امام صادق(ع) مخالفم.

یک اینکه می گوید خدا دیده نمی شود. پس اگر دیده نمی شود وجود هم ندارد.

دوم می گوید: خدا شیطان را در آتش جهنم می سوزاند در حالی که شیطان خود از جنس آتش است و آتش تاثیری در او ندارد.

سوم هم می گوید: انسان کارهایش را از روی اختیار انجام می دهد در حالی که چنین نیست و از روی اجبار انجام می دهد.

بهلول که شنید فورا کلوخی دست گرفت و به طرف او پرتاب کرد.

اتفاقا کلوخ به وسط پیشانی استاد خورد. استاد و شاگردان در پی او افتادند و او را به نزد خلیفه آوردند.

خلیفه گفت: ماجرا چیست؟

استاد گفت: داشتم به دانش آموزان درس می دادم که بهلول با کلوخ به سرم زد و الان درد می کند.

بهلول پرسید: آیا تو درد را می بینی؟

گفت: نه

بهلول گفت: پس دردی وجود ندارد. ثانیا مگر تو از جنس خاک نیستی و این کلوخ هم از جنس خاک پس در تو تاثیری ندارد.

ثالثا: مگر نمی گویی انسانها از خود اختیار ندارند؟ پس من مجبور بودم و سزاوار مجازات نیستم.

استاد اینها را شنید و خجل شد و از جای برخاست و رفت.




?????????????!!!!.......................
نوشته شده در چهارشنبه 02 اسفند 1391
بازدید : 513
نویسنده : garashmish

 زندگیت را طی کن

و انگاه که بر بلندترین قله هایش رسیدی

لبخند خود را

نثار تمام سنگریزه هایی کن

که پایت را خراشیدند

 

مرد ها در چار چوب عشق٬  به وسعت غیر قابل انکاری نا مردند!
برای اثبات کمال نامردی آنان٬تنها همین بس که در مقابل قلب ساده و فریب خورده‌ی یک زن٬احساس می کنند مردند.تا  وقتی که قلب زن عاشق نشده٬پست تر از یک ولگرد٬عاجز تر از یک فقیرو گدا تر از همه ی گدایان سامره.پوزه بر خاک و دست تمنا به پیشش  گدایی میکنند. اما وقتی که خیالشان از بابت قلب زن راحت شد٬به یک باره یادشان می افتد که خدا مردشان آفرید!!
و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نا مردی جست و جو  میکنند.


با تمام وجود گناه كردم و در تكرار آن اصرار!!! 

اما نه نعمتش از من گرفت و نه گناهانم را فاش كرد...

اگر اطاعتش كنم چه ميكند؟




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران