پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
داستان کوتاه هر اتفاقی بیفتد به نفع ماست
نوشته شده در پنج‌شنبه 18 آبان 1391
بازدید : 707
نویسنده : garashmish

 توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بود

يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود 
شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟
چرا چيزي روي آن نوشته نشده است ؟ 
فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت: من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيد
شاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد و چه جمله اي به او پند ميدهد؟
همه وزيران را صدا زد وگفت 
وزيران من هر جمله و هر حرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد
وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد 
دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل كشور جمع كنند و بياوند 
وزيران هم رفتند و حکیمان کل کشور را آوردند 
شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت
هر كسي يه چيزي گفت
باز هم شاه خوشش نيامد 
تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم
گفتند تو با شاه چه كاري داري؟
پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام

بقیه در ادامه مطلب




شناخت دوست،ارزانی آدم
نوشته شده در یکشنبه 14 آبان 1391
بازدید : 462
نویسنده : garashmish

 "من شنیدم زپیر دانشمند

تو هم ازمن به یاددار این پند

آن چه بر نفس خویش نپسندی

نیز بر نفس دیگری مپسند." سعدی"

چقدر مردم خود را ارزان می فروشند و در دنیای کنونی تنها چیزی که خیلی ارزان است ،آدم است.

چندی پیش با یکی از دوستان کاری را آغاز نموده و به پایان رساندیم.اما با خرج تنها ۲۰۰تومان من شخصیت این آقا را شناختم.بنظر شما این آدم چقدر ارزان بود؟

کسانی هستند که خرج میلیون ها و یا شاید میلیاردها پول همدیگر را می شناسند و به شخصیت درونی وی پی می برند.اما خدا را شکر با خرج ۲۰۰ تومان علاوه بر شناخت شخصیت موذیانه وی،کل وجودش را شناختم.

قضاوت با شما،آیا من برنده ام؟؟؟؟

 




داستانک:دانشجوی زرنگ و استاد زرنگتـر!!
نوشته شده در یکشنبه 14 آبان 1391
بازدید : 391
نویسنده : garashmish

  چهار دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.

روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به اين صورت که سر و رو شون رو کثيف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند.

سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندويک راست به پيش استاد رفتند.

مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند:

که ديشب به يک مراسم عروسی خارج ازشهر رفته بودندو در راه برگشت از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچرميشه و اونا با هزار زحمت وهل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش واين بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين 4 نفرازطرف استاد برگزار بشه،

آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول ميشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند

استاد عنوان ميکنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی وآمادگی لازم باکمال ميل قبول ميکنند.

امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود:

1 ) نام و نام خانوادگی؟ 2 نمره

2 ) کدام لاستيک پنچر شده بود؟ 18 نمره

الف) لاستيک سمت راست جلو

ب) لاستيک سمت چپ جلو

ج) لاستيک سمت راست عقب

د) لاستيك سمت چپ عقب




قطعه طنز ادبی
نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391
بازدید : 1255
نویسنده : garashmish

 قطعه ای ادبی :

شب بود و خورشید به روشنی می درخشید

پیرمردی جوان یکه و تنها همراه با خانواده اش

در سکوت گوش خراش شب قدم زنان نشسته بودند.




سوال
نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391
بازدید : 378
نویسنده : garashmish

 چند روز هست این سوال مخم رو ترکونده

 

چرا پرده ی روی کعبه سیاه هست؟؟؟؟؟؟؟؟




حق این دانش آموز صفر است یا بیست؟؟؟؟
نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391
بازدید : 281
نویسنده : garashmish

 

 

درکدام جنگ ناپلئون مرد؟

 

در اخرین جنگش

 

اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟

 

در پایین صفحه

 

علت اصلی طلاق چیست؟

 

ازدواج

 

علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟

 

امتحانات

 

چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟

 

نهار و شام

 

چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟

 

نیمه دیگر ان سیب

 

اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟

 

خیس خواهد شد

 

یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟

 

مشکلی نیست   شبها می خوابد

 

چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟

 

شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

 

اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست

 

دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید

 

کلا چه خواهید داشت؟

 

دستهای خیلی بزرگ

 

اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند

 

چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟

 

هیچچی چون دیوار قبلا ساخته شده

 

چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتونی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟

 

زمین بتونی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد




جابجایی بسته ...
نوشته شده در پنج‌شنبه 27 مهر 1391
بازدید : 483
نویسنده : garashmish

 

 
یک روز مردی در حال عبور از خیابان کودکی را مشغول جابجایی بسته ای دید که از خود کودک بزرگتر بود،
پس به نزدیکش رفت و گفت: عزیزم بگذار تا کمکت کنم.
مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید که حتی حملش برای او مشکل است چه برسد به این بچّه.
کمی که رفتند مرد از کودک پرسید چرا این بسته را حمل می کند؟
کودک در پاسخ گفت: که پدرش از او خواسته است.
مرد پرسید: چرا پدرت خودش این کار را انجام نداد؟ مگر نمی دانست که حمل این بسته برایت چقدر سخت است؟
کودک جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد ولی او گفت:
"خانم بالاخره یه خری پیدا می شه به این بچّه کمک کنه دیگه!"



داستان پیرمرد – بسیار زیبا
نوشته شده در پنج‌شنبه 27 مهر 1391
بازدید : 407
نویسنده : garashmish

 پیرمردی تنها در مینه سوتا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش راشخم بزند اما این کار خیلی سختی بود .تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد

پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی
دوستدار تو پدر

پیرمرد این تلگراف را دریافت کرد
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام
۴ صبح فردا ۱۲ نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا می توانستم برایت انجام بدهم

هیچ مانعی در دنیا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصمیم به انجام کاری بگیرید می توانید آن را انجام بدهید
مانع ذهن است . نه اینکه شما یا یک فرد کجا هستید




دلتنگی و تنهایی...
نوشته شده در سه‌شنبه 25 مهر 1391
بازدید : 453
نویسنده : garashmish

 جملات زیبا گیله مرد

 

خداوندا، خداوندا !!!

قرارم باش و یارم باش ...

جهان تاریکی محض است !!!

می‌ترسم ،

کنارم باش ...

 




بگو ببینم
نوشته شده در سه‌شنبه 25 مهر 1391
بازدید : 394
نویسنده : garashmish

 

 
 

می گویند روزی رضاشاه با هیات همراه با ماشین در حال حرکت به سوی جنوب بوده که سر راه در حال عبور از یزد می بیند مردم در جایی جمع شده اند. رضا شاه می پرسد که چه خبر شده ؟
در پاسخ می گویند که: آخوند فلان مسجد یک دعایی خوانده و یک کور مادرزاد را شفا داده است.
رضا شاه می گوید: آخوند و فرد شفا یافته را بیاورید تا من هم ببینم.
چند دقیقه پس از آن، آخوند را به همراه یک نفر دیگر که لباس دهاتی به تن داشت و شال سبزی به کمر بسته بود نزد رضاشاه می برند. رضا شاه رو به شفا یافته می کنه و میگه: تو واقعا کور بودی…؟ یارو میگه: بله اعلیحضرت.
رضاشاه می پرسد: یعنی هیچی نمی دیدی و با عنایت این آخونده بینایی خود را بدست آوردی..؟
یارو میگه : بله اعلیحضرت
رضاشاه میگه: آفرین… آفرین… خب این شال قرمز رو برای چی به کمرت بستی…؟
یارو میگه: قربان… این شال که قرمز نیست… این سبز رنگ هست..
بلافاصله رضاشاه شلاق رو بدست میگیره و میفته به جون اون شفایافته و آخوند و سیاه و کبودشون میکنه و میگه: قرسماق کثافت بی همه چیز… تو دو دقیقه نیست که بینایی بدست آوردی…
بگو ببینم فرق سبز و قرمز رو از کجا فهمیدی…؟




💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران