پیغام مدیر :
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.
پرسیدم...
نوشته شده در شنبه 11 آذر 1391
بازدید : 451
نویسنده : garashmish

 


پرسیدم..... ، چطور ، بهتر زندگی کنم ؟

 

 با كمی مكث جواب داد :

گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،

با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ،

و بدون ترس برای آینده آماده شو .

ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .

شک هایت را باور نکن ،

وهیچگاه به باورهایت شک نکن .

زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .

پرسیدم ،

آخر .... ،

و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :

مهم این نیست که قشنگ باشی ... ،

قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .

كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..

بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .

موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..

داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ... 

 

 

 

هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،

 

آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،

شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداند باید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند ..

مهم این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ،

مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی ..

به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،

كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :

زلال باش .... ،‌ زلال باش .... ،

فرقی نمی كند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ، زلال كه باشی ، آسمان در تو پیداست..





کـفـر نـمـی‌گــویـم...
نوشته شده در شنبه 11 آذر 1391
بازدید : 510
نویسنده : garashmish

 خدایا کفر نمی‌گویم، 

پریشانم، 
چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟! 
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی. 
خداوندا! 
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی 
لباس فقر پوشی 
غرورت را برای ‌تکه نانی 
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌ 
و شب آهسته و خسته 
تهی‌ دست و زبان بسته 
به سوی ‌خانه باز آیی 
زمین و آسمان را کفر می‌گویی 
نمی‌گویی؟!


خداوندا! 
اگر در روز گرما خیز تابستان 
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی 
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری 
و قدری آن طرف‌تر 
عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌ 
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد 
زمین و آسمان را کفر می‌گویی 
نمی‌گویی؟! 
خداوندا! 
اگر روزی‌ بشر گردی‌ 
ز حال بندگانت با خبر گردی‌ 
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت. 
خداوندا تو مسئولی. 
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن 
در این دنیا چه دشوار است، 
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است .

منبع: وبلاگ عشق یعنی یه کلام ... خدا




قانون بازگشت
نوشته شده در شنبه 11 آذر 1391
بازدید : 449
نویسنده : garashmish

 مردی از یکی از دره های پیرنه در فرانسه می گذشت ، که به چوپان پیری برخورد.

غذایش را با او تقسیم کرد و مدت درازی درباره ی زندگی  صحبت کردند .

بعد صحبت به وجود خدا رسید .

مرد گفت : اگر به خدا اعتقاد داشته باشم باید قبول کنم که آزاد نیستم و مسوول هیچ کدام از اعمالم نیستم . زیرا مردم می گویند که او قادر مطلق است و اکنون و گذشته و آینده را می شناسد…

چوپان ناگهان و بی مقدمه زیر آواز زد و پژواک آوازش دره را آکند !


بعد ناگهان آوازش را قطع کرد و شروع کرد به ناسزا گفتن به همه چیز و همه کسی !!!

صدای فریادهای چوپان نیز در کوهها پیچید و به سوی آن دو بازگشت .

سپس چوپان گفت : زندگی همین دره است ، آن کوهها ، آگاهی پروردگارند ؛ و آوای انسان ، سرنوشت او ، آزادیم آواز بخوانیم یا ناسزا بگوئیم ، اما هر کاری که می کنیم ، به درگاه او می رسد و به همان شکل به سوی ما باز می گردد .

خداوند پژواک کردار ماست …

 




داستان کوتاه هر اتفاقی بیفتد به نفع ماست
نوشته شده در پنج‌شنبه 18 آبان 1391
بازدید : 709
نویسنده : garashmish

 توي كشوري يه پادشاهي زندگي ميكرد كه خيلي مغرور ولي عاقل بود

يه روز براي پادشاه يه انگشتر به عنوان هديه آوردند ولي رو نگين انگشتر چيزي ننوشته بود و خيلي ساده بود 
شاه پرسيد اين چرا اين قدر ساده است ؟
چرا چيزي روي آن نوشته نشده است ؟ 
فردي كه آن انگشتر را آوره بود گفت: من اين را آورده ام تا شما هر آنچه كه ميخواهيد روي آن بنويسيد
شاه به فكر فرو رفت كه چه چيزي بنويسد كه لايق شاه باشد و چه جمله اي به او پند ميدهد؟
همه وزيران را صدا زد وگفت 
وزيران من هر جمله و هر حرف با ارزشي كه بلد هستيد بگوييد
وزيران هم هر آنچه بلد بودند گفتند
ولي شاه از هيچكدام خوشش نيامد 
دستور داد كه بروند عالمان و حكيمان را از كل كشور جمع كنند و بياوند 
وزيران هم رفتند و حکیمان کل کشور را آوردند 
شاه جلسه اي گذاشت و به همه گفت كه هر كسي بتواند بهترين جمله را بگويد جايزه خوبي خواهد گرفت
هر كسي يه چيزي گفت
باز هم شاه خوشش نيامد 
تا اينكه يه پير مردي به دربار آمد و گفت با شاه كار دارم
گفتند تو با شاه چه كاري داري؟
پير مرد گفت برايش يه جمله اي آورده ام

بقیه در ادامه مطلب




شناخت دوست،ارزانی آدم
نوشته شده در یکشنبه 14 آبان 1391
بازدید : 464
نویسنده : garashmish

 "من شنیدم زپیر دانشمند

تو هم ازمن به یاددار این پند

آن چه بر نفس خویش نپسندی

نیز بر نفس دیگری مپسند." سعدی"

چقدر مردم خود را ارزان می فروشند و در دنیای کنونی تنها چیزی که خیلی ارزان است ،آدم است.

چندی پیش با یکی از دوستان کاری را آغاز نموده و به پایان رساندیم.اما با خرج تنها ۲۰۰تومان من شخصیت این آقا را شناختم.بنظر شما این آدم چقدر ارزان بود؟

کسانی هستند که خرج میلیون ها و یا شاید میلیاردها پول همدیگر را می شناسند و به شخصیت درونی وی پی می برند.اما خدا را شکر با خرج ۲۰۰ تومان علاوه بر شناخت شخصیت موذیانه وی،کل وجودش را شناختم.

قضاوت با شما،آیا من برنده ام؟؟؟؟

 




داستانک:دانشجوی زرنگ و استاد زرنگتـر!!
نوشته شده در یکشنبه 14 آبان 1391
بازدید : 393
نویسنده : garashmish

  چهار دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.

روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به اين صورت که سر و رو شون رو کثيف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند.

سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندويک راست به پيش استاد رفتند.

مسئله رو با استاد اينطور مطرح کردند:

که ديشب به يک مراسم عروسی خارج ازشهر رفته بودندو در راه برگشت از شانس بد يکی از لاستيک های ماشين پنچرميشه و اونا با هزار زحمت وهل دادن ماشين به يه جايی رسوندنش واين بوده که به آمادگی لازم برای امتحان نرسيدند کلی از اينها اصرار و از استاد انکار، آخر سر قرار ميشه سه روز ديگه يک امتحان اختصاصی برای اين 4 نفرازطرف استاد برگزار بشه،

آنها هم بشکن زنان از اين موفقيت بزرگ، سه روز تمام به درس خوندن مشغول ميشن و روز امتحان با اعتماد به نفس بالا به اتاق استاد ميرن تا اعلام آمادگی خودشون رو ابراز کنند

استاد عنوان ميکنه بدليل خاص بودن و خارج از نوبت بودن اين امتحان بايد هر کدوم از دانشجوها توی يک کلاس بنشينند و امتحان بدن که آنها به خاطر داشتن وقت کافی وآمادگی لازم باکمال ميل قبول ميکنند.

امتحان حاوی دو سوال و بارم بندی از نمره بيست بود:

1 ) نام و نام خانوادگی؟ 2 نمره

2 ) کدام لاستيک پنچر شده بود؟ 18 نمره

الف) لاستيک سمت راست جلو

ب) لاستيک سمت چپ جلو

ج) لاستيک سمت راست عقب

د) لاستيك سمت چپ عقب




قطعه طنز ادبی
نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391
بازدید : 1257
نویسنده : garashmish

 قطعه ای ادبی :

شب بود و خورشید به روشنی می درخشید

پیرمردی جوان یکه و تنها همراه با خانواده اش

در سکوت گوش خراش شب قدم زنان نشسته بودند.




سوال
نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391
بازدید : 380
نویسنده : garashmish

 چند روز هست این سوال مخم رو ترکونده

 

چرا پرده ی روی کعبه سیاه هست؟؟؟؟؟؟؟؟




حق این دانش آموز صفر است یا بیست؟؟؟؟
نوشته شده در جمعه 12 آبان 1391
بازدید : 283
نویسنده : garashmish

 

 

درکدام جنگ ناپلئون مرد؟

 

در اخرین جنگش

 

اعلامیه استقلال امریکا درکجا امضاشد؟

 

در پایین صفحه

 

علت اصلی طلاق چیست؟

 

ازدواج

 

علت اصلی عدم موفقیتها چیست؟

 

امتحانات

 

چه چیزهایی را هرگز نمی توان درصبحانه خورد؟

 

نهار و شام

 

چه چیزی شبیه به نیمی از یک سیب است؟

 

نیمه دیگر ان سیب

 

اگر یک سنگ قرمز را در دریا بیندازید چه خواهد شد؟

 

خیس خواهد شد

 

یک ادم چگونه ممکن است هشت روز نخوابد؟

 

مشکلی نیست   شبها می خوابد

 

چگونه می توانید فیلی را با یک دست بلند کنید؟

 

شما امکان ندارد فیلی را پیدا کنیدکه یک دست داشته باشد

 

اگر در یک دست خود سه سیب و چهارپرتقال و در دست

 

دیگر سه پرتقال و چهار سیب داشته باشید

 

کلا چه خواهید داشت؟

 

دستهای خیلی بزرگ

 

اگر هشت نفر در ده ساعت یک دیوار را بسازند

 

چهارنفر ان را درچند ساعت خواهند ساخت؟

 

هیچچی چون دیوار قبلا ساخته شده

 

چگونه می توانید یک تخم مرغ خام را به زمین بتونی بزنید بدون ان که ترک بردارد؟

 

زمین بتونی خیلی سخت است و ترک بر نمی دارد




جابجایی بسته ...
نوشته شده در پنج‌شنبه 27 مهر 1391
بازدید : 485
نویسنده : garashmish

 

 
یک روز مردی در حال عبور از خیابان کودکی را مشغول جابجایی بسته ای دید که از خود کودک بزرگتر بود،
پس به نزدیکش رفت و گفت: عزیزم بگذار تا کمکت کنم.
مرد وقتی خواست بسته را بردارد دید که حتی حملش برای او مشکل است چه برسد به این بچّه.
کمی که رفتند مرد از کودک پرسید چرا این بسته را حمل می کند؟
کودک در پاسخ گفت: که پدرش از او خواسته است.
مرد پرسید: چرا پدرت خودش این کار را انجام نداد؟ مگر نمی دانست که حمل این بسته برایت چقدر سخت است؟
کودک جواب داد: اتفاقا مادرم هم همین حرف را به پدرم زد ولی او گفت:
"خانم بالاخره یه خری پیدا می شه به این بچّه کمک کنه دیگه!"



تعداد صفحات : 12


💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران